تفتان و هامون

آبی هامون من خشکیده بود 

همنفس با نخلهای خسته بود                                 

نخلها در جای جای مکُّران

آبی هامون من در سیستان

چون خدایم مردمش را دوست داشت

هر دو را در معرض غمها گذاشت

 آبی هامون من بی آب شد

چشمه ی تفتان من مرداب شد          

خشک شد رنجیده شد بی تاب شد

از فراق همنفس بی خواب شد

 

باد می رفت و به خاک و کوه و سنگ     

تندر و رعد و به صحرا و به رنگ 

این ندا می داد کای یاران به هوش   

آبی هامون من خشکیده دوش                

و آن طرفتر نخلهای مکُّران

تشنه لب دست دعا بر آسمان

کیست تا رنج دو تن پایان دهد       

درد تنهایی ایشان بر دَرد                 

هیچکس یارای مردی را نداشت            

هرکسی یارای سردی را نداشت            

مثل اینکه مردها مرده بُدند                   

در ته سوراخ خود خفته بُدند                 

لیک نه ! ساز صدایی در گرفت            

با نوایش قصه رستم نوشت                 

رستم دستان شجاع سیستان

سیستان زیبای ما ایرانیان

سیستان سیصد هزاران خاطره است

غیرت ملکش هنوز هم باکره است

لیلی مجنون او فردوسی است

رستم دستان آن موروثی است

در بلوچستان صدائی در گرفت

با نوایش قصه ی کمبر* نوشت  

کمبر آن داماد میدان نبرد

نام او خوش باد چون مردانِ مرد     

سرزمینش سرزمین کوچ و کوچ

سرزمین راد مردان بلوچ

مردمی از نسل پاک آریا

سفره شان خالی ز هر رنگ و ریا

پرچمم سبز و سپید و سرخ رنگ

افتخارم سالهای خوب جنگ

آن زمانهایی که با امر امام

رو به سوی جبهه حق شادکام

 رهسپار خانه ی دل می شدیم

کوه تفتان تحمل می شدیم

رود هامون سر بسر رزمنده بود

صد هزاران رستم جنگنده بود

جبهه پر از رستم مستانه بود

آه رستم همدم آلاله بود

میر کمبرهای ما لایق شدند

جبهه های جنگ را عاشق شدند

مردم تفتان و هامونی همه

در کنار هم بسوی اَلقمه

گامهای خویش را محکم زدند

حوریان عشق را لایق شدند

 یک نظر هم میر کمبر را ببین

مرد صحرا مرد غیرت مرد دین

میرگفتا باد را کای باد رو

گو به هامون آید آن تفتان تو

تا تو را مثل برادر بر گرد

راز تنهایی هامون بر دَرد

سیستان را صادقانه دل دهد

مردمش را او سراسر گل دهد

رستم هامون چو از باد این شنید

گفت این پیغام به تفتانم بَرید

امتحان ربّ ما آغاز شد

هفت خوان دیگری گو باز شد

دیوها را می کشیم یک به یکی

 دیو دزد نفس را با چابکی  

می کشیم و می کنیم زیر و زبر

می رویم با یکدگر سوی خطر

جشن ما روز شکست اهرمن  

روز پر آبی این دشت و دمن

کوه تفتان چون پیامش را شنید

از کلامش صد ترانه عشق چید

کوه تفتان هُرم خود بسیار کرد

بارها این کار را تکرار کرد

ابرها از هُرم او بسیار شد

ابر باران در پی اش بیدار شد

ابرها تا مرز تفتان تاختند

کوهی از باران به رویش ساختند

آبی مُکْران من سر زنده شد

شکر حق ورد زبان بنده شد

آن طرفتر مردم هامون ببین

مردمی از نسل مردان زمین

هر یکی هُرم نفس بسیار کرد

بارها این کار را تکرار کرد

هرم مردان ابر شد ابری زیاد

هیچ دَم بر مردمت تنگی مباد

ابرها تا سوی هامون تاختند

کوهی از باران به رویش ساختند

آبی هامون من سرزنده شد

شکر حق ورد زبان بنده شد

ای کسی که شعرخوانی گوش دار

سیرت تفتان و هامون را بیار

سیرتی از نسل پیران نجیب

در مروت مردمانی بی رقیب

همدلی شان تا ابد محفوظ باد

قصه هاشان تا همیشه یاد باد

تا ابد پاینده مان هامون من

در پناه ایزد منان من

سبز در سبز و تو با تفتان ما

کور چشم دشمنان از خوان ما

       * میر کمبر از اسطورهای بلوچستان است.