دنبال مردی در لباس بلوچی می گشتم تا تصویر لباس مردان بلوچ را ببینید، این عکس را دیدم، گفتم لطفش صد چندان است... 




با مجید از خونه می ریم بیرون تا این شهر ناشناخته را ببینیم. حدیث اصرار دارد تا عمه را ببیند، زنی به نام روزخاتون که جایی در خاطراتش در کودکی پای او را به ستون بسته تا جایی نرود! و الان حدیث می خواهد بداند آن زن کیست؟ چه شکلی ست و ...
به خانه ایی می رویم که مجید احتمال می دهد روزخاتون آنجا باشد، حیاط خاکی را طی می کنیم، از درب کوچک و آهنی اتاق داخل می شویم. اتاق محقری ست که با یک پرده دو نیمه شده. می نشینیم، روبروی یمان یخچال و کنارش قمقمه ی آب است. دختری تیره رنگ از قمقمه کمی آب داخل پارچ می ریزد و با لیوان آب می آید تا همچون بقیه ی خانه ها با آب پذیرایی یمان کند. در دیگر خانه ها نیز یک لیوان می آوردند و دخترکان همین گونه ایستاده آب را داخل لیوان می ریختند و به نفر اول تعارف می کردند، بعد لیوان را گرفته، مجدداً آب کرده و به نفر بعد تعارف می کردند تا نفر آخر. در هوای گرم آن جا آب خنک و گوارا بهترین پذیرایی بود برای یمان اگر چه کمی غریب.

اما این جا، آن قمقمه های جرم گرفته و آب نه چندان خنک و دخترکی که صورتش را با چادر پوشانده، همه دست به دست هم می دهد تا میل چندانی برای نوشیدن نداشته باشیم! بیش از من شاید حدیث این گونه است، با اکراه لیوان را می گیرد و جرعه ایی می نوشد.
حضور افراد را به یاد ندارم، تنها در خاطرم همین است که دخترک پس از پذیرایی! پشت پرده رفت و مدام سرک می کشید و می خندید، مثل پسرهای دادممد. از این نحوه ی برخورد آدم ها بدمان می آید. بی احترامی یشان ملموس است. مدام به مجید غر می زنیم که بریم، هنوز 5 دقیقه نشده که بلد می شویم.
احتمالاً تا منزل بعدی مسیر را پیاده می ریم. میان کوچه های کثیف و خاکی، این کوچه ی آسفالت و ساختمان های سنگ مرمر یا آجری خودنمایی می کند، نه مثل محله ی عمو که خانه ها کاه گلی اند. زنگ می زنیم و وارد می شویم. حیاط موزاییک شده و باغچه ی کوچک حیاط به سبک و سیاق خانه های اصفهان است. از در آهنی اما رنگ خورده ی اتاق که وارد می شویم برای لحظه ایی فرش کف اتاق و بعد پرده ی جلوی راه پله های نظرمان را جلب می کند، که بیشتر نمای خانه را همچون خانه های آشنای ما در اصفهان کرده است اما آنچه غیر طبیعی می نماید قاب های دیوار است! از همان ابتدای در ورودی به فاصله ی 10 سانت به 10 سانت یک قاب به دیوار زده اند! عکس، نوشته های پولک و منجق دوزی شده، آیینه و... .
می گوییم: اوووه، چرا این قدر قاب به دیوارشون زدند؟
و مجید پاسخ می دهد: اینا را ول کن، این جا فکر می کنند اگه قاب بیشتر به دیوار بزنی شیک تره!!!!!
صاحب خانه لبخندی می زند و دخترها دوریمان می کنند. دختران قد و نیم قد و پشت سرهم. سلام مجید جان، سلام حدیث جان، سلام ساجده جان!
لحن شان کمی غریب است اما صمیمی، این جا هم همه در لباس بلوچی با چادرهایی که به سبک و سیاق خودشان سرشان کرده اند هستند. پس از سلام و روبوسی های معمول می نشینیم. دخترها زود صمیمی می شوند. اما اسم هایشان سخت است، البته بزرگترین فرزندشان پسر است و به ترتیب می شوند:
سعید، سعیده، سمینه، سمیره، سلامه . سلامه از همه کوچکتر و صمیمی تر است. لباس فارسی به تن دارد بیشتر با حدیث اخت می شود. جو خانه راحتی بیشتری را به انسان منتقل می کند. این جا منزل آذر است. من نمی شناسم اما جایی در خاطرات حدیث این زن، حضور دارد. کسی که حدیث فکر می کرد عمه ی ما می شود اما الان می فهمیم که او دختر عمه ی ماست. دخترِ عمه ی بزرگ مان « کلمپر» به فتحه ی کاف و لام و ضمه ی پ .kalampor
تلفن زنگ می زند، با مجید کار دارند. به اتاقی دیگر می رود تا صحبت کند. من توی عالمی دیگرم، اما دخترها را می بینم که گوشی تلفن کنار تلویزیون را دست به دست می کنند. و بعد سمینه به سراغ من می آید:
-    بیا
-    چیه؟
-    هیس، نگاه کن، گوش کن
گوشی را می هد دستم. مکالمه را می شنوم، مجید است و شخصی دیگر. می گویم:
-    وااااای، زشته، بده
-    نه طوری نیست
-    مجید دعوا می کنه هااااا
-    نه، اشکال نداره
من هم که اولین بار است گوشی تلفن را به دستم گرفته ام با کمی کنجکاوی گوش می کنم، اگر چه هیچی نمی فهمم، آخر آن ها به فارسی حرف نمی زنند. اما لحظه ایی حس می کنم مجید مخاطبش منم، چیزی می گوید که حس می کنم بدین معناست که گوشی را بگذارم. کمی مرَدََدَم که مجید می آید، با عصبانیت نگاهم می کند، می مانم که چه بگویم، حرف توی دهنم می خشکد، این که من اصلا هنوز 30 ثانیه هم نیست که گوشی را گرفته ام و یا این که گوشی را به من دادند، برنداشتم! گوشی را می گذارد و می رود تا بقیه ی مکالمه  اش را انجام دهد.
دخترها غیب شده اند!
حدیث کمی با آذر حرف می زند، آذر از گذشته می گوید: از زمانی که حدیث پشت یخچال پنهان می شده و شعر می خوانده که: " گریه نکن مادر، من پشت یخچالم " و از زمانی که او با سعید و سعیده همبازی بوده، از افتادن حدیث توی چاه و این که سعید او را گرفته، برخی ها را حدیث تایید می کند و برخی ها را اصلاح و حدیث از این می گوید که سبک و سیاق خانه ی شما مثل خانه ی فارس هاست و آذر می خندد. مجید به میان می آید که: فکر نکن این ها خونه زندگی شون این جوریه، پولدارند. ما خیلی از این ها پولدارتریم. ما دو تا دو تا فرش تو خونمون پهن بوده در صورتی که این ها تازه این جوری شدند!
آذر بدون این که ناراحت بشود لبخند می زند!
دخترها هر کدام حرفی می زنند، سلامه می رود یک سنجاق سینه می آورد که شکل یک کلاه است، آن را می زند به سینه ی حدیث و بعد آذر دو قواره پارچه به هر کدام از ما می دهد، یک قواره ی سبز رنگ با گل های ریز داخل خود پارچه، به نظرم خیلی زشت است و خدا را شکر می کنم که آن را داد به حدیث و یک قواره ی قهوه ایی رنگ با طرح های تو در تو و شلوغ، پارچه ی لطیفی است و از این که این را به من داده خیلی خوشحال تر می شوم! پارچه ی من از پارچه ی حدیث خیلی بهتر است.
از خانه ی آذر که بیرون می آییم، مجید دعوایم می کند که چرا گوشی را برداشتم؟
- من ورنداشتم، اونا گوشی را بهم دادند.
خب اونا بدند، تو باید بگیری؟
بعد به فروشگاهی بزرگ می ریم ، دو ضلع مغازه یخچال بود و وسط مغازه نیز دو میز دایره شکل با صندلی هایی به دور آن خودنمایی می کرد. لحن کلام و صحبت های مجید و فروشنده به خوبی نشان می داد که فروشنده غریبه نیست؛ حتی درباره ی ما هم پرسید! این که آیا ما خواهرهای مجید هستیم ؟ و پاسخ مجید که بله از اصفهان اومدیم! البته همه ی صحبت های شان به بلوچی بود اما به وضوح می شد فهمید که موضوع صحبت ما هستیم. از مجید می پرسم: این کیه؟
-    تو نمی شناسی!
مجید در عوض پاسخ می گوید: هر چی می خوایند بردارید!
-    با ذوق و ناباوری می پرسم: هر چی می خوایم؟
-    آره
-    یعنی هر چی دوست داشتیم؟
-    آره دیگه
ما همیشه در آرزوی یک بستنی بودیم یا یک نوشمک، یا حتی یک آدامس. باورم نمی شود. مثل آدمی که به گنج رسیده باشد با حدیث شروع به انتخاب می کنیم.
-    من نوشمک می خوام، 2 تا!
-    منم نوشمک می خوام، منم 2 تا!
-    بستنی هم می خوایم. نفری دو تا!
-    مطمئنید دو تا؟
-    آره
حدیث یک آبمیوه هم انتخاب می کند، از همان آبمیوه های پاکتی
-    تو هم می خوای؟
-    نه من نمی خوام. من از اینا می خوام. یک پِپسی انتخاب می کنم که البته آن زمان نمی دانستم نامش چیست! فقط چون این قوطی فلزی را دست خیلی ها دیده بودم می گویم: من از اینا می خوام
-    مطمئنی؟ این ها خوشمزه نیستندا
-    آره، مطمئنم، من از همینا می خوام.
حدیث هم با تاکید می گوید: نه ساجده، از اینا برندار، خیلی بدمزه اند.
-    ولی من از اینا می خوام
مجید : اگر نخوری دعوات می کنما
-    باشه
آبمیوه و پپسی را می گیریم و می نشینیم سر میز، بَلَد نیستم درب این قوطی فلزی را باز کنم، مجید برایم باز می کند. حدیث دارد آبمیوه اش را می خورد. جرعه ی اول را که می خورم، نزدیک است که بالا بیاورم! می گویم: خیلی بدمزه س، مجید تو می خوری
-    مجید قوطی را از دستم می گیرد و یک جرعه می نوشد. او هم با چهره ایی در هم کشیده قوطی را به حدیث تعارف می کند
-    حدیث هم تنها یک جرعه می خورد!
می پرسم: پس چی کارش کنیم؟
مجید با خونسردی می گوید: می اندازیمش
-    ولی حیفه، ما هیچیش را نخوردیم
-    خب نخورده باشیم
و جلوی چشم های متعجب من قوطی پر و بدطعم پپسی را می اندازد توی سطل. بلند می شویم که برویم. نفری دو تا کیم و دو تا نوشمک توی جیب های مانتویمان است. مجید می گوید: زود بخورید تا آب نشده
اولین بستنی چوبی را دستمان می گیریم و مشغول خوردن می شویم. ما را به پارک  بسیار کوچکی می برد که هیچ اسباب بازی ای ندارد، در حقیقت به اندازه ی یک فضای سبز است اما وسط آن دو تا قفس کوچک فلزی خودنمایی می کند، با میمون هایی درون آن. با شوق نزدیک شان می شویم. اولین بار است که میمون را از نزدیک می بینیم. چند نفر دیگر هم هستند. یک پدر با دختر کوچکش دارد به میمون ها پفک می دهد. به حدیث می گویم : بیا ما هم بهشون غذا بدیم، مجید اینا بستنی می خورند؟
-    نمی دونم، بهشون بده ببین می خورند یا نه.
قفس یک جداره بیشتر ندارد، بستنی را از فضای کوچک و مربعی شکل میان نزده ها داخل قفس می گیریم و منتظرم میمون به سمتم بیاید، میمون به طرفم می آید و این مرا ذوق زده می کند اما...
اما ناگهان متوقف می شود، کمی پایین تر از جایی که من بستنی را گرفته ام، درد شدیدی در انگشت دست دیگرم احساس می کنم و فریادم به هوا می رود.
اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ بستنی را رها می کنم و بالا و پایین می پرم، اشک از چشمانم جاری ست. همه نگاهم می کنند، مجید دستم را می گیرد و شروع به کشیدن می کند، میمون خوش خوراک انگشتم را رها نمی کند! بلاخره مجید موفق می شود انگشتم را از دهان میمون بیرون بکشد. انگشت اشاره ی دست راست! حالا بند اول انگشتم ناخن ندارد، گوشت هایش را میمون با اشتهای تمام خورده و خون بیش از هر چیزی دیده می شود.
مجید دعوایم می کند که انگشتم را نگاه نکنم:
-    تو نگاه نکن، چشم هات را ببند.
محکم انگشتم را می گیرد توی دستش و به راه می افتیم. کمی آن طرف تر در حالی که دارم هق هق می کنم، می گویم:
اون موقع که بالا و پایین می پریدم بستنیم افتاد، نوشمکامم افتادند
مجید می گوید: اشکال نداره
حدیث نوشمک خودش را درمی آورد و یکی از آن ها را به من می دهد، بیا مال منو بخور...
در حالی که نگاه حدیث به دست مجید است که محکم انگشت مرا در آن گرفته، نوشمک را از جیبش بیرون می آورد و به دستم می دهد. در چند قدمی پارک  به منزلی می رسیم با درب کوچک و آبی رنگ، آبی بسیار ملایم، شاید کمی به طوسی بزند. مجید می گوید: این جایی که می رویم هم اسم من است، مجید داشاد!
در می زند. دختری جوان در می گشاید. نیاز نیست که باز هم بگویم لباس بلوچی به تن دارد.
-    مجید هست؟
-    نه، بیایند تو
داخل می شویم. چقدر فضای خانه آشنا و آرامش بخش است. سبک خانه های قدیمی که دور تا دور حیاط را اتاق می ساختند و وسط حیاط باغچه ایی بزرگ بود و البته یک حوض بزرگ. همه چیز مثل خانه های قدیمی و دوست داشتنی است. مرا می نشانند سر حوض. مجید از دختر می خواهد تا باند و بتادین بیاورد.
-    چی شده؟
-    میمون دستش را گاز گرفته
-    همین میمونه این جا؟
-    آره
باند و بتادین را می آورد؛ دوباره از من می خواهند تا چشم هایم را ببندند، فکر می کنند که من می ترسم. اما من دوست دارم انگشتم را ببینم. برای همین وقتی حدیث می خواهد چشم هایم را بگیرد نمی گذارم و می گویم خودم چشم هایم را می گیرم، بعد یواشکی لای انگشت هایم را باز می کنم و انگشتم را نگاه می کنم. سرانگشتم فقط قرمز است، رنگ زلال و زنده ی خون انگشتم را پوشانده. بتادین می زنند و باندپیچی می کنند. بعد دعوتمان می کند به داخل اتاق.
هیچ کس منزلشان نیست. دختر راحت و صمیمی با مجید صحبت می کند و این کمی برای ما عجیب است. درخت های توی باغچه چشمک می زنند. می رود برایمان از درخت میوه می چیند، درست یادم نیست گریپ فروت است یا میوه ایی دیگر. در هر حال این اولین منزلی است که در این دو شهر و در این چند روز به جز آب و چایی که ما نمی خوریم برایمان میوه هم می آورند، این ما را بسیار ذوق زده می کند. مخصوصاً که میوه را از درخت برایمان می چیند.
حدیث می خواهد برود دستشویی، دست شویی آن سوی حیاط است، آن سوی باغچه ایی که به باغ بیشتر شباهت دارد تا باغچه، برای همین می ترسد. دختر همراهی اش می کند و بعد از این که بازمی گردد از خانه ی آن ها خارج می شویم.
مجید مرا به نزدیکترین درمانگاه شهر و یا شاید تنها درمانگاه شهر می برد. که اتفاقاً بزرگ هم نیست. وارد اتاق دکتر می شویم روی تخت می نشینم. دکتر با روپوش سفیدش به طرفم می آید و می پرسد که چه شده، مجید توضیح می دهد که میمون دستش را گاز گرفته؛ یک سطل قرمز بزرگ می گذارند جلوی پایم تا باند پیچی را که باز می کنند بریزند داخل آن. دکتر می پرسد:
-    خودتون باند پیچی کردید؟
-    بله
-    خب این که خیلی خوب باند پیچی شده، دیگه دکتر نمی خواست بیاریدش!
-    من خودم یه مدت این جا بودم، همین کارها را انجام می دادیم.
-    پس همکاریم
-    تقریباً
-    با کی بودید؟
-    با دکتر فلانی و آقای فلانی و ....
-    بله، بله، می شناسمشون
دوباره از من می خواهند که چشم هایم را ببندم!
-    نمی خوام، می خوام نگاه کنم.
-    نه، می ترسی اونوقت، می خوای گریه کنی!
می گویند چشم هایم را محکم ببندم، من هم می بندم، بعد دستم را می گذارم روی چشمم، چشم هایم را باز می کنم و از لای انگشتان، انگشت قرمزم را نگاه می کنم که ناخن ندارد.
انگشتم را که باندپیچی می کنند راهی خانه می شویم. توی تاکسی به حدیث می گویم حالا مجید را دعوا می کنند؟!
-    نمی دونم؟ شاید
-    من انگشتم را نشون هیشکی نمی دم
-    چی کارش می کنی؟
-    می زارمش تو جیبم
-    خب آخرش که باید درش بیاری، مثلاً چطوری می خوای غذا بخوری؟
-    خب با اون یکی دستم می خورم، دستم را همش می زارم تو جیبم.
می رسیم منزل عمو و من از همان لحظه ی ورود دستم را می گذارم داخل جیبم تا کسی انگشت باندپیچی شده ام را نبیند.
پ.ن.1. حدیث دعوایم می کند که چرا پست هایم کوتاه است؟ چرا داستان را جاهای حساس تمام می کنم و ...
می گویم: خب بسه دیگه، 5 صفحه شده! بعدم مگه سریال های تلویزیون را جاهای حساس تموم نمی کنند؟
می گوید: مگه نمی بینی که مردم چقدر فحش شون می دند؟!
آخرش مجبورم کرد تا یک صفحه ی دیگر بنویسم!
پ.ن.2. در این ایام خاص التماس دعای ویژه 

اولین دفتر مشق