نقاب های لایه لایه
البته خانم پ. در ظاهر با آدم های معمولی دیگری که در اطراف همه وجود دارند و نقاب به چهره می زنند، فرق چندانی نداشت. اما بدبختی خانم پ. اینجا بود که نقاب او با نقاب دیگران فرق می کرد. اول اینکه نقاب او لایه لایه بود. خانم پ. در هر موقعیتی یکی از این لایه ها را نشان می داد و یک لایه ی نقابش را که به هزار زحمت کنار می زدی تازه به لایه ی دیگری می رسیدی. دوما و از همه بدتر لایه های نقاب خانم پ. آنقدر کلفت و ضخیم بود که چرم دباغ خانه و سنگ پای قزوین هم در برابرش کم می آورد.
یکی از مشخصات بارز خانم پ. این بود که دلش می خواست هرطور شده به شهرت برسد. خانم پ. این میل به اسم و رسم را با دقت و وسواس پشت هاله ای از والامنشی، بی نیازی و فروتنی پنهان کرده بود. از آدم های ساده ی دوروبرش برای رسیدن به مقاصد مادی اش استفاده می کرد. از اسم و رسم یک نفر برای ورود به یک محفل و از مقام دیگری برای عرضه ی خودش سود می جست. گرفتن میکروفون از دست دیگران هم یکی دیگر از تخصص های خانم پ. محسوب می شد. آخر خانم پ. از اول به راحت طلبی عادت کرده بود و حاضر نبود برای رسیدن به اهدافش زحمت بکشد. پس از آنجاییکه می خواست بدون صرف وقت چندان و سرمایه یک شبه ره صد ساله طی کند، ترتیب هایی داده بود تا از طریق دیگران به آنجا که می خواست برسد.
البته این را همینجا بگویم که خانم پ. یک زن معمولی متعارف نبود که خواسته هایش هم پیش پا افتاده و معمولی باشد. خانم پ هنرمند بود. خانم پ. نویسنده بود. خانم پ. منتقد بود. خانم پ. مترجم بود. خانم پ. نظریه پرداز بود. خانم پ. روانشناس هم بود. و خود را در سطح یک زن معمولی پایین نمی آورد. تنها جایگاه خانم پ. خانه ی هنرمندان، آکادمی فلسفه، کلاس های معنوی و دوره های خودشناسی و از این قبیل بود. خانم پ. یک خانم معمولی نبود که، خانم پ. همه کاره بود.
هر جا خبری بود مطمئنا خانم پ. هم آنجا بود. یعنی به محض اینکه می شنید جایی خبری هست، اگر آفتابه هم دستش بود زمین می گذاشت و خود را به آنجا می رساند. در ضمن خانم پ. معمولا وقت کم می آورد زیرا می خواست در آن واحد همه جا باشد. خوب البته این همه دوندگی از او کلی وقت و انرژی می گرفت. بنابراین بی انصافی است اگر بگوییم برای رسیدن به اهدافش اصلا زحمت نمی کشید. تازه همانطور که اشاره شد خانم پ. در چندین و چند زمینه سر رشته داشت و دیگر وقتش رسیده بود که در یکی از این رشته ها به شکوفائی کامل برسد.
در نتیجه خانم پ. که بختش را همه جای ممکن آزموده بود، ولی از شانس بد در هیچ جا به معروفیت - از آن نوعی که دنبالش بود دست نیافته بود - تصمیم گرفت بختش را در زمینه ی شعر که بازارش از همه ی بازارها آشفته تر بود بیازماید. چرا که نه؟ سنگ مفت بود و گنجشک هم مفت. تازه تاریخ ادبیات ما خود گواه این واقعیت بود بود که از صد نفر ایرانی که از مادر زاده می شدند، نود و نه نفرشان شاعر بودند.
از اینها گذشته خانم پ. آدمی نبود که بگذارد بی خود و بی جهت از قافله ی مد عقب بیفتد.
او در خفا با همه چیز و همه کس رقابت داشت. سال ها بود به این فکر می کرد که ایران دیگر جای او نیست. سران کشورهای پیشرفت کرده ی دنیا اذعان داشتند که ممالک آنها جزء یک دهکده ی کوچک جهانی شده. دیگر چه برسد به ایران که از اول هم یک دهکوره ی بی تمدن و جایگاه یک مشت امل عقب مانده بیشتر نبود. پس حالا خانم پ. باید گام های بلندتری برمی داشت و مثل بقیه جهانی می شد.
از آنجاییکه آمدن به اروپا برای خانم پ. مساله ی مرگ و زندگی بود، به هر دری زد و همه ی آنتن های زیر آبی و زیرزمینی و هوائی اش را به کار انداخت تا توانست یک ماهی ی از همه جا بی خبر خارج نشین را، که بعد از سالها برای گردش به آبهای وطن آمده بود، با قلاب تیز خود به تور بیندازد. سپس به سرعت خود را به عقد و ازدواج پستی این ماهی - که با وجود ماهی بودنش مثل او شناگر قابلی نبود - درآورده و خود را در یک چشم بهم زدن به مهد تمدن رساند. البته ازدواج خانم پ. از آنجاییکه مصلحتی بود مصلحتی هم تمام شد. حالا خانم پ. ماند و دنیای پرزرق و برق غرب و رویای خوشبختی و رسیدن به شهرت که مثل لامپ های رنگارنگ نئون در چشم انداز او سوسو می زد و قند را در دلش آب می کرد.
سومین خصلت اصلی ی خانم پ. طلبکار بودنش از زمین و زمان بود. انتظار داشت هربار که مشکلی برایش پیش می آید، همه داوطلبانه و با سر به کمکش بشتابند و وقت گرانبها و خدمات رایگانشان را بدون هیچگونه شکایتی در اختیارش بگذارند. البته این خدمات عمدتا یکطرفه بود. زیرا خانم پ. آدم گرفتاری بود و کارهای مهم تر و تعیین کننده تری از این داشت که محبت های دیگران را جبران کند.
درضمن بین صفت طلبکاری خانم پ. و واقعیت نقابدار بودنش هم یک رابطه ی ظریف و مرموز وجود داشت که هرچه بیشتر در پوشاندن آن می کوشید، بیشتر به چشم می آمد. حتما می توانید حدس بزنید که وقتی همه ی برنامه ها طبق میل خانم پ. پیش می رفت او چقدر خوشحال می شد و با دمش گردو می شکست. اما اگر یک روز به کوچکترین مانعی برمی خورد یا کسی به هر دلیلی یکی از خواسته هایش را برآورده نمی کرد، بدون اینکه علت ناراحتی اش را بازگو کند، فورا ترش می کرد، قیافه می گرفت، مثل بچه ها بنای قهر می گذاشت و چند روزی هم برای تنبیه دیگران، آنها را از حال خودش بی خبر می گذاشت. البته خانم پ. معمولا بعد از شنیدن توضیحات دیگران متوجه می شد که چه دسته گلی به آب داده. پس از آنجاییکه می دانست تکرار شدن بی احتیاطی هایی از این قبیل چه ضررات جبران ناپذیری به منافع درازمدتش می رساند، ضمن اینکه همه حرکاتش را ناشی از یک سوء تفاهم ناگوار قلمداد می کرد، با یک معذرت خواهی کوتاه - که گوش خودش هم به زحمت آن را می شنید - سر و ته قضیه را بهم می آورد. بعد فورا و از آنجاییکه اتفاقا هنرپیشه ی خوبی هم بود، نقاب پس رفته را دوباره به چهره زده و وانمود می کرد که آب از آب تکان نخورده است.
ضمنا خانم پ. در این مواقع شرایط سخت زندگی و فشارهای دوروبر را هم بهانه می کرد تا ضمن دادن عذاب وجدان به شنونده، با توجیهاتش حس ترحم و همدردی بیشتر را هم در آنان برانگیزد. بدبختانه خانم پ. چون بیش از اندازه سرگرم خودش بود اصلا متوجه نبود که اطرافیانش دستش را خوانده اند و برویش نمی آورند. و چون خودش آدمی نبود که بتواند ضعفی از دیگران ببیند و ساکت از کنار آن رد شود، در نظر گرفتن چنین وسعت نظری برای دیگران هم از محدوده ی تنگ ذهنی اش خارج بود.
البته خانم پ. چون به گلوبالیزاسیون معتقد بود، مشکلات خود را هم در این رابطه می دید. خانم پ. مشکلات خود را به هیچ وجه فردی نمی دید. مشکلات خانم پ. مشکلات جهانی بود و از حمله ی آمریکا به عراق و بحران کمبود آب و فاجعه ی محیط زیست هم فوریت بیشتری داشت. در نتیجه همه ی آحاد بشر باید برای حل مشکلات او پیشقدم می شدند.
همانطور که حتما حدس می زنید بین مشخصه ی طلبکاری و شهرت جوئی خانم پ. هم رابطه ای تنگاتنگ وجود داشت. خانم پ. در پشت نقابش خود را نابغه ای می دانست که دنیا او را کشف نکرده. در نتیجه از راه نرسیده ، اعتقاد داشت بقیه حقش را خورده اند....
وای بحال کسی که به خانم پ. یادآوری می کرد که بالای چشمش ابروست و یا بدتر از آن خدای نکرده انتقادی به او وارد است. کسی که رفتار خانم پ. را مورد تائید قرار نمی داد، یا اعمال خانم پ. را زیر سوال می برد یا بدتر از آن می گفت که نوکر زرخریدش نیست و می گذاشت که خانم پ. مسئولیت خطاهایش را خودش به عهده بگیرد و امور خودش را خودش سر و سامان بدهد، از این لحظه هر چه می دید از چشم خودش می دید.
زیرا در چنین شرایطی کنترل دیگر بطور کامل از دست خانم پ. خارج شده و خانم پ. مثل یک توپ باروت از خشم منفجر می شد. حالا دیگر امکان اینکه هر حرف بی ربطی از دهان مبارک این خانم تراوش کند، وجود داشت. از مشخصات این خانم متخصص و متمدن امروزی که اتفاقا مروج فرهنگ دیالوگ و نقد منطقی و سالم هم بود، این بود که در این مواقع یکباره همه ی انتقادات بجا و بیجای خود را - که تا آن زمان از روی ملاحظه!!! و مصلحت اندیشی به زبان نیاورده بود - مثل قلوه سنگ و به شیوه ی عصر حجر به سمت تو پرتاب می کرد. و خلاصه ضمن سنگسار کردنت، هر آنچه را که تا آن لحظه بدون چشمداشت برایش انجام داده بودی در چند ثانیه به باد فنا می داد.
خلاصه بگویم در چنین لحظاتی نقاب خانم پ. کامل به کنار رفته و یک چهره ی پرخاشگر، گستاخ و از خود راضی - که از اساس با آن چیزی که از خودش نشان داده بود فرق داشت - مثل یک هیولا بیرون می پرید و شروع به خودنمائی می کرد. در چنین مواقعی فکر می کردی اصلا داری با شخص دیگری حرف می زنی. این لکاته ی تمام عیاری که پیش رویت می دیدی اصلا آن فرشته ی معصوم و مظلومی نبود که خود را به تو می نمایاند. این خانم پ. آن خانم پ. نبود که آرام حرف می زد و حرف هیچکس را قطع نمی کرد. اما جالب این بود که درست در چنین موقعیت هایی به شناختی کامل از شخصیتش می رسیدی. زیرا او هم مثل همه ی آدم ها گنجایش واقعی، و میزان راستین انتقادپذیری و رواداری اش را، هنگامی که تنگش می آمد، بهتر از همیشه رو می کرد.
از آنجاییکه خانم پ. ظرفیت دیدن چهره ی واقعی خود را نداشت با کنار رفتن نقابش حالش بد می شد. او ضمن اینکه خودش تمایلی برای برداشتن نقابش نداشت از همه ی آدم هائی هم که می خواستند نقابش را از روی صورتش بردارند متنفر بود. زیرا او سال های متمادی با این نقاب زندگی کرده بود، از پشت آن نفس کشیده بود، حتی شب ها با آن خوابیده بود. از همه مهم تر نصف عمر و عمده ی پول توی جیبی اش، صرف حفظ، تعمیر و نگهداری از این نقاب شده بود. ما آدم ها همه نقاب داریم اما نقاب فریبنده ی خانم پ. - که در خودفریبی استاد بود - از بس روی صورتش مانده بود با پوستش یکی شده بود.
خوب بیچاره خانم پ. حق هم داشت نقابش را به همین راحتی از روی صورتش برندارد. او اگر چه تا بحال به هیچ جای مهمی نرسیده بود اما تا اینجا هم که رسیده بود با کمک همین نقاب رسیده بود. همین نقاب او را به ناف اروپا رسانده بود. حالا که راه افتاده بود و لنگان لنگان پیش می رفت، چرا باید اجازه می داد نقشه هایش را ناجوانمردانه نقش بر آب کنند؟ این اصلا بازی عادلانه ای نبود که یک مشت آدم مچ گیر و مزاحم - که با نقاب و نقابدار خصومت خانوادگی داشتند - با او شروع کرده بودند. او از دست این آدم های بی ملاحظه، بی فکر و خودخواهی که فقط به خوشبختی و پیشرفت خودشان فکر می کردند عصبانی بود. او از دست آدم های باهوش تر و با استعدادتر و بالابلندتر از خودش که تمام عمر حقش را خورده بودند و حالا کنار نمی رفتند تا او به تنهائی و در صدر بدرخشد عصبانی بود.
او از دست دولت جدید و شهرداری عصبانی بود که حاضر نشده بودند به این شخصیت جهانی توجه کرده و بخاطر طبع لطیف و روح حساس و شاعرانه اش خانه ای در دل محلات اعیان نشین شهر که لیاقت او را داشته باشد بدهند. او از جامعه ی میزبان عصبانی بود که او را از روز اول به ریاست در شغلی پردرآمد و آبرومند درنیاورده بود یا بدتر از آن حاضر نشده بود آنچنان که در شان اوست او را مادام العمر تامین مالی کند. اصلا اگر این دولت جدید، دولت بود و بر خلاف همه ی ادعاهایش در زمینه ی برابری یک دولت فاشیست نژادپرست نبود، نمی آمد او را در یک محله ی خارجی نشین سکنی دهد. می داد؟
خانم پ. از مردم عصبانی بود که هنگام عبور از خیابان برایش فرش قرمز پهن نمی کردند. و راستش در خفا از خودش هم عصبانی بود که چرا به یک کشور متمدن تری مهاجرت نکرده که حداقل آنجا قدرش را بدانند. و هر چه به این قضایا فکر می کرد عصبانی تر و عصبانی تر هم می شد. آخر می دانید یکی از خاصیت های جانبی خانم پ. این بود که عاقبت اندیش نبود زیرا این خصلت اصولا با خصلت های دیگر او همخوانی نداشت. با این حساب بسیار طبیعی بود که گاهی حساب و کتاب هایش غلط از آب درآید و یا محاسباتش به کل بهم بریزد.
وقتی خانم پ. در برنامه ریزی هایش با شکست مواجه می شد حس انتقام جویی اش گل می کرد. و از آنجاییکه شهامت اخلاقی نداشت که واقعیت ها را ببیند و در خود تغییری بوجود آورد، اول چند روز مثل مار زخمی به خود می پیچید و سپس بشیوه ی آدم های تخریب گر شروع می کرد به نیش زدن دیگران. اول از همه اموال دیگران را که به امانت گرفته بود مصادره می کرد. آخر خانم پ. از آنجاییکه خودش را متعلق به جهان می دانست، اموال دیگران و کل جهان را هم از آن خود می دانست. پس برای پس دادن آنها ضرورتی نمی دید.
خانم پ. در مواقع انتقام جوئی، ضعف های جسمانی دیگران را دستمایه ی نوشته ها و سخنرانی های خود قرار داده و همزمان آنها را شیطان صفت، کینه توز و پرخاشگر می خواند. گویا خانم پ. اصلا متوجه این تناقض خنده دار نبود که نوشتن چنین متن هایی خود زاییده ی کینه توزی و شرارت است. اگر قرار بود جایزه ی نوبل ادبی را بر مبنای بی پرنسیپی به افراد اعطا کنند، خانم پ. حتما در صدر کاندیداها قرار داشت.
جالب اینکه آدم ها خانم پ. را به حساب نمی آوردند، پس اصلا جوابش را نمی دادند. اما خانم پ. همچنان به سنگ پراکنی خود ادامه می داد. آخر می دانید خانم پ. همه را مثل خودش می دید. و از آنجاییکه خود رفتاری مشکوک داشت به همه هم شک می کرد. او همه چیز را توطئه ای علیه خودش می دید. مثلا چون خود در چنین شرایطی اهل سکوت نبود، نمی توانست معنی سکوت و بردباری دیگران را هم بفهمد. و چون دائم در ترس از این به سر می برد که نقابش را پیش دیگران کنار بزنند، بجای اینکه منتظر بماند تا چنانچه به او حمله شد از خود دفاع کند، از اول حمله می کرد تا به صورت دیگران چنگ بیندازد.
دردسرتان ندهم خانم پ. به دلیل جهانی اندیشیدن، کم کم حوزه ی انتقام جویی خود را توسعه بخشیده و آن را، هرچند در سطح بضاعت اندک خودش، به رسانه ها و سایت ها هم می کشاند. مثلا رفتن به وبلاگ اشخاص و گذاشتن پیام های بی نام و نشان یکی دیگر از راه های انتقامجویی خانم پ. بود. البته همه خانم پ. را می شناختند و رد پایش را از همان روز اول می گرفتند. اما خانم پ. از رو نمی رفت و همچنان سرش را مثل کبک در برف فرو کرده، و در حالیکه قیافه ی حق بجانب آدمی که مورد ظلم قرار گرفته را بخود می گرفت، ادعا می کرد که دیگران برایش ایجاد مزاحمت کرده اند. عرض کردم که همه خانم پ. را می شناختند پس این را هم می دانستند که آدم دستپاچه، احساساتی و عجولی مثل او اصولا آنقدر صبوری و بزرگ منشی در بساط ندارد که مزاحمت های احتمالی دیگران را حتی شده برای یک ساعت بی جواب بگذارد.
اما خانم پ. آدمی نبود که نقابش را از چهره بردارد و با شیوه ای متمدنانه و رودررو کسی را به چالش بطلبد. پس به استفاده کردن از نام های ساختگی ادامه می داد. مواجهه و جنگ رودررو، شعور برخورد بالغانه با مشکلات را می طلبید که او با وجود گذراندن کورس های مختلف روانشناسی از یادگیری آن محروم مانده بود. چه می دانم شاید در این زمینه هم شاگردهای زرنگ تر حقش را خورده بودند!
البته خانم پ. هر چه در انتقام جویی اش مصرتر می شد، در تشخیص منافع خودش هم بیشتر به خطا می رفت. مثلا حالا که که واقعا پته اش بدجور روی آب افتاده بود، بکل از تنها خصلت خوبی هم که داشت - یعنی اینکه ظاهرا اهل غیبت کردن نبود - صرف نظر کرده و آشکارا به سخن پراکنی درباره ی دشمنانش می پرداخت. اما خانم پ. هرچه بیشتر به تخریب لفظی دیگران ادامه می داد، بیشتر رقابت خود را با آنها رو می کرد و در نتیجه تلاش هایش برای یارگیری هم بی نتیجه می ماند.
خانم پ. یک خانم معمولی نبود. خانم پ. در مجله ها مقالات عارفانه به چاپ می رساند. خانم پ. در محافل از تزکیه ی نفس و سیر و سلوک معنوی خود دم می زد. خانم پ. یک خانم سطحی نبود. خانم پ. تجسم عمق و آیینه ی تمام نمای ژرف اندیشی بود. امروزش را نباید می دیدی که جو انقلابی خارج کشور و مبارزه علیه اختناق او را گرفته بود. خانم پ. قبل از مهاجرتش برای عرضه ی آثار روحانی خود، از ایستادن در پشت تریبون های رسمی فرهنگ سراهای حکومتی هم دریغ نمی کرد.
از شما چه پنهان خانم پ. حاج خانم هم بود. او چندین بار به زیارت مکه رفته بود. و هر دفعه هم به خانه ی شیطان سنگ انداخته بود. و اینها بخودی خود برای کسی افت محسوب نمی شد. اشکال آنجا بود که خانم پ. هنگام دعوا با لحن اهانت آمیز دیگران را مسلمان می خواند. او معمولا در وبلاگ ها اینجور پیام های خشونت آمیز خود را با نام های مستعار "وضو" و "تیمم" و "سجود" و "رکوع" و غیره می نوشت. یعنی دست خودش نبود. وقتی بخل و حسادت و نیاز به تخلیه ی آنی خشم بر وجودش سایه می انداخت، ضمیر ناخودآگاهش کار دستش می داد. در آن لحظات یک دفعه چهره ی عبوس و متحجر سنت، از پشت نقاب مدرن و آرایش کرده ی او - که با ماتیکی به رنگ قرمز تند هم مزین شده بود - به بیرون سرک می کشید.
خانم پ. یک خانم معمولی نبود. خانم پ. پس از زایش جدیدش در خارج از کشور و نشست و برخاست با فمینیست های بومی و غیربومی، سنگ حقوق زنان را به سینه می زد، مطالب اروتیک می نوشت، علیه مجازات همجنسگرایان و دگرباشان شعار صادر می کرد. گاهی هم که دلش برای وطن تنگ می شد، به یاد خواهران پاسدارش و برای نهی از منکر، برای زنان دیگر که به نظرش زیادی با مردان غریبه گرم گرفته بودند، کامنت های غلیظ ناموسی می گذاشت.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. یکی دیگر از تخصص های این زن آزاده، مستقل و روشنفکر، شکار مردان دارای منصب و تیتر و عنوان دار بود. خانم پ. با اغوا گری های نیمه سکسی نیمه اسلامی، خود قبای دراز این مردان را - که سیاه و سفید و مجرد و متاهل بودن شان برای او فرقی نمی کرد - می چسبید و تا او را در زمینه ای مطرح نمی کردند ولشان نمی کرد. خانم پ. از وقتی به اروپا آمده بود و با اندیشه های کمونیسم آشنا شده بود دیگر به مالکیت خصوصی اعتقادی نداشت. لذا شوهران دیگر زنان را هم از آن خودش می دانست. یعنی درست است که اتحاد جماهیر شوروی به رحمت ایزدی پیوسته بود، اما ایده ها و آرمان های ارزشمندش که هنوز زنده بودند.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. خانم پ. علیرغم اینکه هنوز بعد از چندین سال اقامت در اروپا از عهده ی پر کردن یک فرم ساده ی اداری برنمی آمد، با جسارت تمام دست به ترجمه ی آثار ادبی نویسندگان برجسته ی غرب - آنهم شعر - می زد، و با پررویی ی بی مانندی که خاص خود او بود، اصل متون و ترجمه ی آنها را با ده ها غلط تایپی و دستوری و معنایی در مجلات مختلف به چاپ هم می رساند.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. او به معاصر بودن خود ایمان داشت. و اگر چه تازه داشت تجربه های درجه چندم نویسندگان دهه ی سی و چهل را رونویسی می کرد و ذهن مصرف زده، زبان خام، ضعف تفکر و مبتدی بودنش برای همگان اظهر من الشمس بود، اشخاص باسابقه تر از خودش را به دزدی ادبی و دنباله روی از خودش متهم می کرد.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. خانم پ. محصول شرایط استثنائی یک جامعه ی کاملا استثنایی بود و در فرهنگی بزرگ شده بود که تقیه و کتمان و تزویر و تظاهر در آن برای زنده ماندن از نان شب هم واجب تر بود. او از جامعه ای می آمد که زیر پا له کردن دیگران در آن زرنگی محسوب می شد. فرهنگی که در آن جنین ها در شکم مادرشان دوره ی فشرده ی کلاهبرداری می دیدند.
و خوب درست است که خانم پ. ظاهرا و از نظر فیزیکی مهاجرت کرده بود و تغییر مکان داده بود. درست است که خانم پ. فکر می کرد با پرواز از فرودگاه مهرآباد و فرود آمدن در یک پایتخت اروپایی، یکشبه دچار تحولات مدرنیته شده و حاضر نبود به هیچ عنوان در خواب و بیداری از رویای شیرین جهانی شدن دست بردارد. اما واقعیت این بود که خانم پ. هنوز از نظر فکری مهاجرت نکرده بود. زیرا مهاجرت بر خلاف تصور او تنها یک سفر جغرافیائی در طول و عرض زمین نبود، حکایت مهاجرت، یک اودیسه ی پردردسر تاریخی بود که هفت خوان رستم در مقابلش لنگ می انداخت.
و خوب از آنجائیکه خانم پ. هنوز با ارزش های آن جامعه ی استثنائی بسر می برد ، اصلا عجیب نبود که نخواهد نقاب کلفت چندلایه ای خود را از صورتش بردارد. آدم هایی مثل خانم پ. مخصوصا در سال های اخیر که همه ی زمینه ها برای رشدشان مستعدتر شده بود مثل قارج در آن جامعه شروع به روییدن کرده بودند. و خود این باعث شده بود بازار فروش نقاب هایی مثل نقاب خانم پ. رونق بی سابقه ای پیدا کند. تازه با محاسبه ی سرانگشتی نرخ تورم در آن جامعه، بنظر می رسید که قیمت نقاب روزبروز بالاتر هم برود. پس طبیعی بود که خانم پ. - که اتفاقا اقتصاددان هم بود و به مادیات هم توجه خاصی داشت - بهتر از قبل و با وسواس بیشتری از نقابش نگهداری کند.
اصلا فرض کنیم خانم پ. این شجاعت را پیدا می کرد و نقابش را دور می انداخت و بعد دوباره به آن احتیاج پیدا می کرد. آنوقت مجبور می شد بابت خریداری یک نقاب تازه - که معلوم نبود مثل نقاب حاضر اندازه ی صورتش باشد یا نه - پول خرج کند. تازه اساسا معلوم نبود چنین نقاب محکم و لایه لایه ای با چنین کیفیتی در غربت پیدا بشود. و خوب خانم پ. یک زن سرد و گرم چشیده بود. او یک زن خام و بی تجربه نبود که بیگدار به آب بزند. خانم پ. فقط دیگران را احمق تصور می کرد.
توضیح:
دوستان عزیز
"نقاب های لایه لایه" داستانی تخیلی نیست که با رعایت موازین داستان نویسی نوشته شده باشد. "نقاب های لایه لایه" توصیف ساده ی تجربیات من از یک نقابدار واقعی است. حکایتی که هنگام نوشتن آن حدالامکان از نقاب استفاده نشده است.
شما عزیزان هنگام مطالعه ی آن می توانید از نقاب استفاده بکنید یا نکنید.
اما اگر موقع خواندن این حکایت، نقاب ناخواسته از چهره ی کسی کنار رفت، مسئولیتش با خود اوست. ما در این رابطه هیچ مسئولیتی بعهده نمی گیریم.
